تبلیغات
my personal blog - زورق

زورق

شنبه 31 تیر 1396
10:18 ق.ظ
سید محمد طبیب زاده




الآن توی زورق پشت میز نشستم و دارم کارایی که بهم گفتن بکنن میکردم. این کار ادیت کردنه و من هم از این کار خیلی زیاد خوشم نمیاد. یکی از جریاناتی که توی سفر به تهران برام پیش اومد بنویسم و اون جریان برمی‌گرده به کارآموز شدن من توی زورق. 

 

الآن توی زورق پشت میز نشستم و داشتم کارایی که بهم گفتن بکنن میکردم. این کار ادیت کردنه و من هم از این کار خیلی زیاد خوشم نمیاد. یکی از جریاناتی که توی سفر به تهران برام پیش اومد بنویسم و اون جریان برمی‌گرده به کارآموز شدن من توی زورق. 

  زورق.کام یک سایت هست که تقریبا از بزرگان بلیت فروشی هواپیما توی ایرانه. هر ایرلاین و هر جایی را که فکرش را بکنید این سایت برای آنجا بلیت دارد. 

من اولش نمیخواستم بیام تهران چون فکر میکردم توی شلوغی و این جریانات تلف میشم و اگر هم بخوام راحت باشم که باید با اسنپ و آژانس اینور و اونور بشم و اون هم گرون میشه و دلیل اصلی هم این بود که فکر میکردم اگر پیش معین کلاس درامز نرم عقب میوفتم و این به ذهنم خطور نکرد که اینجا هم استاد درامز خیلی خوب وجود داره. 


تصمیم گرفته بودم بیام تهران که داشتم با علی در مورد تولید محتوا و یادگیریش صحبت میکردم و گفت تو که به گردشگری علاقه داری به بابا بگو با کلانتری‌زاده حرف بزنه تا از طرف اون بری اونجا تولید محتوا و کپی‌رایتینگ رو یاد بگیری همین جریان تقریبا یک هفته طول کشید تا بیام اینجا و برم مصاحبه برای کارآموزی و شاید چون از طرف مدیرعامل سفارش شده بودم من رو قبول کردن. 

روز مصاحبه ۵۰ دقیقه زود رسیدم و دم در زورق بودم که زمان سپری بشه و دیرتر برم توی شرکت. همینجوری داشت میگذشت که یه آقایی من رو برد تو و گقت زود اومدی خوشبخت هم تازه هستی. من نیم ساعت زود تر رفتم توی زورق و نشستم تا بیان از من مصاحبه بگیرن. وقتی ساعت ۴ شد من رو بردن توی یه اتاق که گفتن بشین تا بیان ازت مصاحبه بگیرن من هم نشستم تا ۳۰ دقیقه بعد و ساعت ۴:۳۰ اومدن از من مصاحبه گرفتن و اینقدر صبر کردم کل مصاحبه ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. 


توی مصاحبه خانم رنجبر اومد از من تست گرفت و منم نشستم و به سوالایی مثل چی مینویسی و از کی مینویسی و اینجور چیزها پرسید و گفت بهت زنگ میزنیم تا بگیم که کی بیای و من هم خوشحال یه اسنپ گرفتم و رفتم خونه. اسنپش هم خیلی جالب نبود و بی‌احتیاط میرفت و من رو میترسوند و توی من آخر سفر احساس گناه ایجاد کرد چون که فت بابا چرا من رو از این مسیر اوردی و همچین چیزهایی و من هم امتیاز ۳ رو بهش دادم.


اومدم خونه و علی نبود و بعدش که اومد از من سوال‌هایی در مورد همین جریان پرسید و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و رفتیم خوابیدیم.



تمامی حقوق این وب سایت متعلق به my personal blog است. || طراح قالب avazak.ir